ابن الكلبي

65

كتاب الأصنام ( تنكيس الأصنام )

چنان كه مىدانيم مكة ، حرم و مكان أمن و أمان خودى و بيگانه بود بالخصوص در ماه‌هاى حرام كه قتل و غارت و تعرض به آيندگان و روندگان محظور بود . سوداگران عرب بضاعاتى كه داشتند براى خريد و فروش با اطمينان به اينكه تعرض به مال و جان آنها نخواهد شد به مكة مىآوردند و عرضه مىداشتند و غالبا در أمان بودند . در عهد جوانى پيامبر إسلام مبانى اخلاقى و رسوم و آداب و احترام نسبت به مكة و ماه‌هاى حرام سست شده بود . در نتيجه گاهگاهى از ناحيهء افراد بىمبالات به فروشندگان كالاها تجاوز و تعدى مىشد و ملجأ و دادگاهى براى رسيدگى به شكايات آنان نبود و اين معنى رفته رفته نه تنها حيثيت مكة و ماه‌هاى حرام را از بين مىبرد بلكه اقتصاد اهالى مكة را هم كه بار بر داد و ستد در داخل و خارج مكة بود متزلزل مىساخت تا روزى مردى از قبيلهء زبيد با كالاى قيمتى بر مكة ورود نمود و ابو عمرو عاصم وائل سهمي آن كالا را از وى خريد و به خانه برد بى آنكه بهاى آن را به صاحبش بپردازد و عاصم از فروشنده رو پنهان مىكرد تا جايى كه مرد زبيدى عاجز از ديدار خريدار و دريافت بهاى كالا شد و هر چند به افراد قبيلهء سهم توسل جست نتيجه نگرفت جز بىاعتنايى به وى . فروشنده به مجالس و اجتماعات قريش رو آورد كه از پشتيبانان قبيلهء سهم بودند . از اين اقدام نتيجه نگرفت جز خوارى و مذلت . بفرجام ، صاحب كالا صبحگاهى كه قريش عادة در دار الندوه ( محل شور و وقت گذرانى بزرگان قريش ) جمع شده بودند بر كوه ابو قبيس بر آمد و ندا در داد و اين قطعه را سرود : « يا للرجال ! لمظلوم بضاعته * ! بطن مكة نائى الحي و النفر ! » « و محرم اشعث لم نقض عمرته * يا اهل ( فهر ) و بين الحجر و الحجر ! »